![]() |
![]() |
|
| گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم نزار اشکاتو ببینم میشکنم پژمرده میشم |
|
می خواهم با تو بگویم از شکفتن گل از رازی که در آن نهفته است از رازی که هیچکس و هیچ موجودی ندارد خبر بیا با هم باشیم و با هم بودن را بفهمیم و با هم به اوج آسمان برویم آسمانی که انتهایی نداره و ما همچون دو پروانه در این آسمان آبی رنگ پرواز می کنیم پروازی که می دانیم به کجا می رویم و ما هم اکنون با هم و در کنار هم .................. هستی زندگیم تویی تویی که زندگی دوباره را به من بخشیدی و به من آموختی که همیشه با تو باشم و با تو بودن را به من بخشیدی پس ای هستی زندگی من هستی تا هستم وقتی هستی کنارم دنیا برام قشنگه قشنگی که با بودن تو اون رو احساس می کنم احساسی که برام لذت بخشید و فقط از خدا می خواهم که همیشه کنارم باشی گل یاس زندگیم فقط تویی تویی که زندگیم بدون تو هیچ و پوچ پس بیا گل زندگی من تا با هم زندگی کنیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 8:1 PM توسط مهشید و مهسا |
|
|
من زمزمه هایت را دوست دارم زمزمه کن چهره ات را به خاطر می آورم در آن هنگام که می خندی بخند، من خنده هایت را خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم زندگی زیباست آن هنگام که دستان توست سایه بان تنهایی من من دست هایت را خیلی خیلی خیلی دوست دارم سرت را بر شانه هایم می گذاری و با من سخن می گویی و این خیالی است که از ذهنم می گذرد و من شانه هایت را خیلی خیلی دوست دارم کوه با تمام عظمتش یارای مقابله با گامهای مصمم من نیست وقتی بخواهم خاطرات را در بین شقایقهای آن بیابم من یادت را خیلی دوست دارم آسمانها هم کوچکند وقتی در فضای سیال نگاهت گم می شوند من نگاهت را خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم من حتی گریه ات را دوست دارم آن هنگامیکه اشکها ز گونه هایت بر گیرنده آغوش من باشد ولی من هنگامه رفتنت را دوست ندارم وقتی می روی به جاده ای که تو را می برد حتی به سنگهائیکه پیش پایت قرار می گیرند حسودی می کنم وقتی می روی حس می کنم رهگذر قصه هایم خواهد ماند و من حتی رهگذر کوی تو بودن را خیلی خیلی خیلی دوست دارم وقتی در کنارم هستی مهربر من می بارد من حضوت را خیلی خیلی دوست دارم و چه زیباست گردش در هوائیکه و جود تو آنرا عطر آگین کرده باشد من بوی پیراهنت را خیلی دوست دارم آن شاخه گلی را که تو به من هدیه کنی می بوسم و اگر تو نخوانی من آواز چکاوک را نمی خواهم من جاده های سر سبز و زیبا را نمی خواهم اگر تو نباشی من همان جاده تب دار کویری را می خواهم اگر مرا به تو برساند من رنجی را که در راه دیدار تو باشد دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 9:6 PM توسط مهشید و مهسا |
|
|
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی نرفت چیزی از یادم تو رفتی و تازه عاشقتر شدم از اونی که بود ،بدتر شدم صبح تا شب شده این کارم که واسه چشات بیدارم تو خدای عاشقایی، تو تموم کس کارم تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم و دیدی تو نذاشتی یرم از دست اگه چیزی هم نبودم نازنینم امید شیرینم به جز تو چیزی نمی بینم از روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم به جز دستای گرمت دیگه آغوشی ندیدیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 7:55 PM توسط مهشید و مهسا |
|
|
آنقدر عاشقت بودم اسم خودم یادم رفت نمی دونی بی تو شبها چه جوری خوابم رفت هر چه بد کردی و بد گفتی شکستی دلمو از تو رنجیدم و اما.... روز بعد یادم رفت آنقدر عاشقت بودم نفهمیدم فقط منم که از این عشق داره می سوزه تنم همش تقصیر من شد دلم دشمن من شد نمی خوام دیگه تو رو با تو عمرم هدر شد دلم از عشق تو سیره عشق تو داره میمیره دیگه شوق دیدنت نیست حالا دیگه خیلی دیره حتی گاهی که بی تابم نمی خوام بیایی تو خوابم آخه عمری با تو سرشد شکستن شد جوابم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 7:54 PM توسط مهشید و مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|